بازگشت به صفحه نخست

 

گزارشي از يك دبيرستان دخترانه

 

 

خانم مدير سكوت كرد. عنكبوت بغض، از تار و پود صورتش بالا رفت و خيره شد به پنجره. آن بيرون خبري نبود. نه زنگ تفريحي بود كه دانش آموزانش را زير چشمي نگاه كند و نه زنگ ورزش كه از جيغ و داد بچه ها ذوق كند. حيات دبيرستان خلوت ِخلوت بود. نگاهش رفت به سومين روز مهرماه سال تحصيلي 86. با خودش حرف مي زد انگار. بي آنكه بداند ما هم صدايش را مي شنويم. 

گفت: من دانش آموزي دارم كه هر روز با رنگ و روي پريده مي اومد مدرسه. فرستادم مادرش را بياورند مدرسه. خانه اش ته يافت آباد بود. سمت قبرستان و اون طرفها. يك ساعت طول كشيد تا با ماشين مادرش را بياورند. ديدم مادره، خودش، اوضاعش از دختره بدتره، وضعشون اونقدر خراب بود كه با ديدن خونه زندگي شون تا سه چهار روز خواب نداشتم. پرسيدم: چرا؟

 بي فايده بود. خانم مدير هنوز در سومين روز مهرماه سال تحصيلي 86 باقي مانده بود. خيره به يك جفت دمپايي صورتي رنگ كهنه اي كه ميان 399 جفت كفش جورواجور خودنمايي مي كرد. 399 جفت كفشي كه روي آسفالت سياه مدرسه رژه مي رفتند و عين خيالشان هم نبود كه يك جفت دمپايي صورتي رنگ از كار افتاده، گوشه اي كز كرده و جنب نمي خورد.

 گفت: سال قبل ما دانش آموزي داشتيم كه خونه شونو با استانبولي گرم مي كردن. چوب مي ريختن تو استانبولي تا بسوزه و خونه شون گرم بشه. تو منطقه ما تا دلتون بخواد بازار مبل است و بازار آهن. منطقه ما خيلي هم مستضعف نيست. چطور بايد به دختر 16 ساله اي خيره شوم كه به جاي كفش، با دمپايي به مدرسه آمده است؟ با ديدن زندگيشون تا سه چهار شب خوابم نمي برد. مادره يه بچه دو ماهه بغلش بود و داشت از ضعف از پا مي افتاد. شش تا بچه بودن قد و نيم قد تو يه آلونك كه شبي يه وعده كاچي مي خوردن و الهي به اميد تو! مادره با آرد حلوا درست مي كرد كه فقط شيكم بچه ها سير بشه، بچه ها بخوابن. پسره مي رفته تو نون خشكاي كوچه. نونايي كه كپك زده نبودن و جمع مي كرده، و مي خوردن. هنوز مادرشون آبستن بود كه پدر خانواده، از داربست مي افته و مي ميره. از اين بچه ها زياد داريم. خيلي زياد داريم.

 

 پرسيدم: چند نفر از دانش آموزان دبيرستان تان اين طوري زندگي مي كنند؟

 

 گفت: 75 تا 100 نفر از 400 دانش آموز دبيرستان ما اينطوري زندگي مي كنند. دانش آموزاني داريم كه در سالهاي اول دبيرستان تحصيل مي كنند و اغلب پدرانشان يا معتادند و يا زمين گير. بعضي ها، پدران شان خانواده شان را رها كرده اند و از زور اعتياد و فقر و بيكاري سالي دوازده ماه به آنها سر نمي زنند. دانش آموزي دارم كه پدرش كراك و شيشه مصرف مي كند و زار و زندگيش رو برده فروخته... پدرش به سيلندر گاز وكاسه بشقاب خونه شان هم رحم نكرده و برده فروخته كه خرج موادش را در بياورد. دانش آموز پيش دانشگاهي دارم تو همين مدرسه، با معدل بالاي 19. كه مي دونم سال ديگه رشته حقوق يا علوم سياسي دانشگاه تهران و علامه قبول مي شود. ولي پدرش روزي يك دست اگر اين بچه را نزند آرام نمي شود. پدرش معتاد هم هست. دانش آموز دارم كه پدرش پارسال بهش گفته بود من نمي دونم پول از كجا مي خواي بياري، برو هر غلطي مي خواي بكني، بكن. فقط براي من پول بيار.

 

خانم مدير دوباره ساكت شد. بايد هم ساكت مي شد. آنچه مي گفت براي خودش هم باور كردني نبود، چه برسد به ما. با اين همه سكوتش تحمل ناپذير بود. سرشار از ناگفته هاي آزار دهنده. ناگفته ها اما در سرش غوغايي به راه انداخته بودند. تصاوير دژم و تلخ، مي آمدند و مي رفتند. همين چند روز پيش بود كه رازهاي پنهان يكي ديگر از دانش آموزانش، در برابر چشمانش بر ملا شده بود. تصوير دستهاي كبود و بدن ورم کرده يكي از سال بالايي هاي دبيرستان نمونه اش، آزارش مي داد. كبودي ها جاي قلاب كمربند پدري است معتاد. کسالت و بی خوابی اش را جویا شدم بخاطر اینکه شب گذشته پدر او را تنبیه روزانه نکرده بود و او در انتظار این لحظه تا سپیده صبح بیدار بوده، تصوير شرم و عرق ريزان دخترك، آن هنگام كه براي گفت و گو با مادرش به خانه اش رفته بود و در كف اتاقي 40 متري به جاي فرش و موكت، كارتن هاي مقوايي كرم رنگ را ديده بود. ياد حرفهاي مادر دخترك مي افتاد. گفتم: چرا طلاقش نمي دهي راحت شوي؟ چرا به پليس نمي گي بيان ببرنش؟ آخه اينكه اسمش زندگي نيست. گفت: خانم مدير هر بار كه به دادگاه رفتم و برگشتم، بيشتر كتك خورده ام. بچه ها مي گن مامان نمي خوايم شكايت كني. مامان دلت مي خواد دوباره آبرو ريزي بشه؟ دوباره پليس بياد در خونه؟ يكبار بچه امو تو حمام كتك زده. دختر بزرگمو. وقتي موادش ته مي كشه قاطي مي كني و اصلاً نمي فهمه كه ما هم بشریم.

  

گاهي سكوت فريادي است. فريادي خاموش. خانم مدير با تمام سكوتش فرياد مي زد. تمام آنچه را كه از دختران دانش آموزش مي دانست و نمي توانست بر ملا كند. گرچه گاهي براي گريختن از تمام آن صداها و تصاوير با ما سخن مي گفت. از زياد شدن تعداد دانش آموزاني مي گفت كه در وضعيت بغرنجي از رنج و فلاكت زندگي مي كنند. از بدتر شدن اوضاع مالي و مادي دانش آموزانش در دو سه ساله اخير مي گفت. اينكه دانش آموزان سال اولي اش دچار معضلات وحشتناكي هستند كه با حفظ آبرو از بر ملا كردنشان شرم دارند. اينكه 25 درصد دانش آموزانش گرفتار نداري اند و در بدترين شرايط ممكن زندگي مي كنند. اينكه تمام اين دختران 17-16 ساله اما درس خوانند و با معدل بالا هر سال تحصيلي را به پايان مي رسانند. اينكه براي اين دانش آموزان دبيرستان براي بسياري از شاگردانش نه جايي براي درس خواندن و تحصيل كه مفري براي استراحت و تفريح و گريختن از فلاكتي است كه نكبتش تمام وجودشان را برداشته. خانم مدير از تمام اينها مي گفت و باز هم ناگفته هايش بسيار بود. ناگفته هايي كه آزارش مي داد.

 

گفت: دانش آموزي دارم درس خوان، كه اول سال با دمپايي آمده بود مدرسه. تصورش را بكنيد؟ دانش آموز دبيرستان نمونه باشي و با دمپايي به مدرسه بيايي. يكي از همكاران را صدا كردم و گفتم " اين دختر را بكش كناري تا باهاش حرف بزنم. آمدم باهاش حرف بزنم، ديدم دستاش همه كبره بسته، زخم، خون مرده شده... آستينش را بالا زدم و ... ضعف كردم از ديدن اون دستها. از شدت ضعف نشستم. همين جا بود. در همين اتاق. جايي كه شما نشسته ايد.

 

دخترك شرم زده از ناراحتي مدير دبيرستانش ترسيد. چي شد؟ چه اتفاقي افتاد؟ نكند اخراجم كنند؟ نكند ديگر راهم ندهند به مدرسه. تنها جايي كه راحتم. تنها جايي كه مي توانم نفسي در آن استراحت كنم.

 

گفتم: خانوم حالتون خوبه؟ ناراحت شديد؟ من كار بدي كردم؟خانوم تو رو خدا بگيد چي شده؟نمي دانستم كه دارم گريه مي كنم. نمي دانستم كه از شدت ترس، وحشت كرده ام. نمي دانستم كه شما از حال و روز من به اين حال و روز افتاده ايد. گفتم: خانوم تو رو خدا! من فقط به عشق شما مي يام مدرسه. خانوم فقط شماييد كه منو مي فهميد. پدرم مادرم را طلاق داده و نامادري ام هر شب خواهر كوچكم را كتك مي زند. پدرم معتاده خانوم. هر روز صبح با موتورش به شهر مي رود تا خنزر پنزرهايش را به مردم قالب كند و مردم ديگر پول ندارن كه چيزي ازش بخرن. هر دفعه كه نامادري ام خواهرم را مي زند، بهش مي گويم منو بزن، اين بچه است. گناهي نداره كه. زنك هم منو مي زنه و شب شكايتم را به بابا مي كنه و بابا هم هر شب منو كتك مي زنه.

 

خانم مدير پنجره را نگاه مي كرد و با ما حرف مي زد. از دختري مي گفت كه دانش آموز سال دوم دبيرستان نمونه اش است و چند شب را تا صبح در خيابانها گذرانده. چون پدرش بيرونش كرده بود. چون جايي را براي رفتن و پناه گرفتن نداشت. دانش آموزي كه نمراتش هميشه بالاي 18 بود.

 

پرسيدم: چرا پدرش بيرونش كرده بود؟ پدرش گفته تا پول نياري، تو خونه جات نيست.

 

گفت: ساعت نه شب يه دختر 18-17 ساله از كجا پول بياره. تا دو سال پيش سرانه دانش آموزي را مي دادند و مي شد براي بچه ها هزينه كرد، اما امسال خبري از همان سرانه داشن آموزي هم نيست. حداقل با پول سرانه شب عيد بچه ها را گرم مي كرديم. يا لااقل ماه رمضانها يشان را. اما حالا چطور؟ از سال 84 به اين طرف سرانه مان هي آب رفته و امسال كه ديگر اصلاً از سرانه خبري نيست. امسال توي سرما و يخبندان مجبور شدم لوله كشي هاي شوفاژها را عوض كنم و 8 ميليون خودم چك داده ام و ماندم چطور برايش پول جور كنم. دانش آموزي دارم كه پدرش سرطان دارد و ندارند كه خرج دوا و درمانش را بدهند. مادرش براي گذران زندگي ترشي درست مي كند و مي فروشد. اسيد ترشي تمام دستانش را تركانده و تيكه تيكه كرده است. يك روز كه آمده بود اينجا كرم خودم را بهش دادم و گفتم " لااقل كرم بخر، بزن تا دستهات نرم بشه. كه يكدفعه زد زير گريه و گفت خانوم من نون ندارم بدم بچه هام بخورن، شما مي گوييد كرم بخرم!

  

گفت: واقعاً بدبختي زياد شده بين مردم. دو تا دانش آموز داشتم كه با خانواده شون تو پارك مي خوابيدن. حتي تلويزيون هم وضعشان را نشان داد. رفتيم دنبال صاحبخانه شان و با هزار و خواهش و التماس و تمنا راضي شان كرديم كه اين ها را راه بدهند. حالا كرايه شان را من و همكارها با هم مي دهيم. با تمام اين بدبختي ها بچه ها خيلي درس خوانند و يكي ديگه از گرفتاري هامون ازدواج هاي اجباري است كه خانواده ها سال آخر از زور نداري شوهرشان مي دهند. خيلي از اين بچه ها دانشگاه قبول مي شوند و خانواده از شدت فقر اجازه ادامه تحصيل را به آنها نمي دهند.

 

خانم مدير حرفهايش نيمه كاره ماند. حالا يكي از همكارانش آمده بود تا ما را به ديدن تمام آنچه كه خانم مدير مي گفت ببرد. حالا وقت ديدن بود و شنيدن كي بود مانند ديدن. در راه ياد حرفهاي دو دانش آموز سال آخري افتادم كه در راهرو با خانم مدير خوش و بش مي كردند. آنها در آستانه ازدواج بودند و شرمنده از دستهاي خالي كه توان خريدن شيريني خبر خوش ازدواج را نداشتند.

 

ياد حرفهاي سعيد مدني، پژوهشگر حوزه اجتماعي افتادم كه مي گفت : هنوز بخشی از جمعیت ایران در زیر خط فقر شدید به سر می‌برند و درآمد كافی برای تامین نیازهای صرفا غذایی خود ندارند و در حالی كه درآمد سرانه هر ایرانی حدود 300 دلار برآورد می‌شود، درآمد سرانه مردم كویت 26 هزار  دلار، امارات 25 هزار دلار، عربستان 12 هزار و 400 دلار و عمان 9 هزار و 500 دلار است.

 

ياد حرفهاي وزير رفاه مي افتادم كه درباره خط فقر گفته بود. ياد تعریف سعيد مدني از خط فقر شدید، افتادم و اينكه خط فقر شديد، یعنی نداشتن درآمد كافی برای تامین همان دو هزار كیلو كالری مورد تایید وزارت رفاه و تامین اجتماعی به ازای هر فرد در شبانه روز. حرفهاي سعيد مدني در گوشم آونگ شده است حالا. مي گفت: در خوشبینانه‌ترین حالت 5/1 تا 2 درصد از جمعیت كشور فاقد درآمد كافی روزانه برای تامین مواد غذایی مورد نیاز خود هستند، اما برآورد كارشناسان مستقل حاكی از آن است كه حداقل پنج درصد از جمعیت ایران در زیر این خط به سر می‌برند.

 

حالا بايد از پله ها بروم پايين. از پله هاي فقر. از پله هاي صورت هايي كه با سيلي سرخ مي شوند. از پله هايي كه چيزي جز حفظ آبرو.

 

 پرسيدم: شما چند سالتان است؟

 

گفت: 37 سال.

 

37 سال؟ پس چرا اينقدر شكسته؟ پس چرا اينقدر پير؟

 

پرسيدم: چند نفر در اينجا زندگي مي كنيد؟

 

گفت: شش نفر.

 

پرسيدم: آقاتون كجاست؟

 

گفت: ولمان كرده. رفته.

 

پرسيدم: كجا؟

 

گفت: نمي دانم.

 

حالا خانه اي ديگر. حالا زني ديگر. حالا پله اي ديگر. پله هاي درد. پله هاي فلاكت. پله هاي حقيقت كه پشت خرواري از شعارها و شعار زدگي ها گم شده اند. مخفي شده اند. سرم به دوران افتاده است. شعارهاي خوشرنگ نفتي توي سرم ضرب گرفته اند و خوش رقصي مي كنند. ياد نفتي مي افتم كه قرار بود بر سر سفره ها بيايد. و صداي زني كه پتك مي شود و بر سرم مي كوبد. دنگ دنگ دنگ.

 

- آقا بنويسيد ما پول نمي خوايم، ما كار مي خوايم.

 

- چه كاري ؟

 

- هر كاري باشه. الان لامپاي توي اين كليداي برق را درست مي كنم.

 

- روزي چقدر براي اين كليدا مي گيري؟

 

- روزي دو هزار تومان.

 

- بقيه هزينه هاي زندگي رو چطوري تامين مي كنيد؟

 

حرفي نمي زند. سكوت مي كند. ساكت مي شود و گريه مي كند. درست مثل خانم مدير آن دبيرستان نمونه. كه جملاتش را مي خورد و بجاي ادامه دادن به حرفهايش ساكت مي شد و گريه مي كرد. دلم مي خواهد بپرسم چرا گريه مي كني و نمي پرسم. خودش جوابم را مي دهد.

 

- دلم نمي خواد مديون كسي باشم.

 

- دلم نمي خواد به بچه هام اينقدر فشار بياد.

 

- دلم نمي خواد اينقدر مديون باشم.

 

- هر جا مي رم كار گير بيارم، كار گيرم نمي ياد. يا مي گه سنت بالاست يا مي گه قيافت شكسته. وگرنه مدرك دارم. ديپلم دارم. كار كه گيرم نمي ياد و كار تو خونه اي هم كه فايده نداره.

 

 

باز هم پله اي ديگر. و باز هم زني ديگر. شيوني ديگر. فريادي ديگر. زني ديگر كه شكسته تر از سنش است. پير تر از عمرش. با چهار دختر و يك پسر. و مردي كه از كار افتاده است و در خانه اي چهل و چند متري خوابيده.

 

- آقاتون چند ساله زمين گير شده؟

 

- هفت سالي مي شود؟

 

- خرج و مخارج زندگي را كي تامين مي كند؟ يه مدتي قند مي آوردم خونه خورد مي كردم و حالا ديگر نمي توانم.

 

- چرا؟

 

- اعصابم نمي كشد. دستهام مي لرزد. گاهي كلفتي مي كنم. الان دخترم تيروئيد داره بايد ببرم آزمايش بديم نمي توونيم. بچمون كفش نداره، نمي تونم بخرم. اگه مدرسه كفش نده، نداريم بخريم.

 

- آخرين باري كه مرغ خوردي كي بود؟

 

- خدا خيرشان بده، ماه رمضان مدرسه مرغ داد برديم و خورديم. خدارو شكر بچه ها قانعن. دختر بچه مظلومه... هيچي نمي گه در روز یک وعده غذا می خوریم و بیشتر سیب زمینی. ( گريه مي كند ) بزور بچه هاست كه سرپاييم حاج آقا!

 

- آقا بخاطر بچه ها تحمل مي كنيم. چند وقته بچه ام ميگه مامان زمستونه بچه ها پالتوهاي نو دارند و من ندارم. ( گريه مي كند ) يه كاپش مدرسه داده نوبتي مي پوشند. يه وقتي مي شه كه صبحانه براي خوردن نداريم. خيلي وقتا بچه ها نوبتي ناهار مي خورند. ( گريه مي كند ) فقط زنده ام كه دختر بچه ها رو به يه جايي برسونم...

 

... و باز هم خانه اي ديگر، و باز هم پله اي ديگر و زني ديگر. و باز هم شكوه اي ديگر. دردي ديگر. 100 نفر دانش آموز يك دبيرستان نمونه دخترانه، نه در بيغوله هاي وهم انگيز روياهاي نانوشته كه در همين بيخ گوش خودمان، در همين يافت آباد تهران، گرفتار فقرند و فلاكت و حفظ آبرو. وقت رفتن خانم مدير از شماره حساب مي گويد اگر كسي خواست كمك مالی بكند یا هزینه تحصیلی یکی از این دانش آموزان را بپذیرد

 

منبع  : آسمان دیلی نیوز