فوروم اجتماعي جهاني
اشکال نوين مبارازتي ؛ کدام آلترناتيو؟
مصطفي ناصر
نقل از سايت انديشه و پيكار
درفاصله برلاس اول فوروم درپورتوالگره تا فوروم بمبئي شرايط بينالمللي وصحنه جهاني ديگرهمان صحنهاي نيست که قبلآ بود. شرايط کاملآ جديد ومتفاوتي سربرآورده است. تغييرات عمده رويدادهاي ۱۱ سپتامبر، اشغال نظامي افغانستان وعراق است. اشغال نظامي خاک عراق تآثيرات خاص خود را برروي جنبش "ضدجهاني شدن ليبرالت. اين جنبش به مرحله کاملاً جديدي وارد شد وافق هاي تازه اي دربرابر آن پديدارگشت. تأثيرات اين رويدادها برساختارمتشنج اين جنبش را مي توان به وضوح مشاهده کرد. همچنين صداهاي اعتراضي و انتقادي حول فوروم ازجانب برخي ازجريانات آشکارتر چهره نمود. شعار "دنياي ديگري ممکن است" به چالش گرفته شد. اين دنياي ديگري که وعده داده ميشود چگونه تحقق مي يابد و داراي کدام ويژگي ها و خصلت هاست؟ اين جنبش با چه تهديد هايي روبرو است ؟ نقش گرايش هاي رفرميستي درون جنبش بويژه سازمان هاي غيردولتي که ازحمايت هاي مالي دولتها و نهادهاي سرمايه داري برخوردارند چه مي باشد؟ برخي ازنظريه پردازان اين جنبش پيامدهاي اين رويدادها را ناچيز و برخي ديگر تا حد بسيار زيادي چشمگير مي دانند. موضوع ديگري که نشان مي دهد شکاف هاي درون جنبش تا چه حد چشم گير است رابطه متقابل جنبش "ضد جهاني شدن ليبرالي" و جنبش ضد جنگ است. مسأله اين است که آيا اين دو جنبش در تقابل با يک ديگر قرار مي گيرند يا اين که از هم جدايي ناپذيرند؟ و يا اساسأ هر دو يک جنبش اند: به گونه اي که اين جنبش تعريف مي شود "جنبشي درجنبش" .
نخستين اجلاس فوروم اجتماعي جهاني در ژانويه ۲۰۰۱ درشهر پورتو الگره برزيل برگزارشد.
در اين اجلاس نمايندگان بيش از ۵۰۰ سازمان ملي و بين المللي ۱۰۰ کشور از اقصي نقاط جهان دورهم گرد آمدند. دومين اجلاس فوروم در ژانويه ـ فوريه ۲۰۰۲ از اجلاس نخست بسيار گسترده تر بود و بيش از ۶۵ هزار نفر از ۱۳۱ کشور در آن شرکت جستند.
متعاقب گردهمايي پورتوالگره، فوروم هاي منطقه اي نيز در اين يا آن کشور يا قاره برگزار گرديد. فوروم اجتماعي اروپا در فلورانس و سپس در پاريس، فوروم اجتماعي آسيا در حيدرآباد هند از آن جمله اند.
ازسال ۱۹۷۱ فوروم اقتصادي ـ سياسي سران کشورهاي صنعتي ، رؤساي مؤسسات جهاني سرمايه داري مثل بانک جهاني ـ سازمان تجارت جهاني، صندوق بين المللي پول هرساله در داوس سويس برگزار مي شود. جلسات اين فوروم درسالهاي اخير تظاهرات وسيع مخالفين روند کنوني جهاني شدن را به همراه داشته است. اغلب گفته مي شود که فوروم اجتماعي جهاني يک آنتي داوس است. "اگر پورتو الگره يک آنتي داوس است چرا همزمان با برپايي اين اجلاس، تعدادي از چهره هاي سرشناس اپوزيسيون دريک ÇديالوگÈ دقيقأ در همين داوس شرکت مي کنند؟". اين سؤالي است که نااومي کلاين ( ۱ درسخنراني اش درفوروم) پورتوالگره طرح مي کند.
فوروم اجتماعي جهاني محل گردهمايي جنبش هاي مختلف اجتماعي است. فعالين محيط زيست، سنديکاليست ها، سازمان هاي غير دولتي، چپ افراطي، فعالين کليساها دورهم گرد مي آيند تا اشکال مبارزه عليه نوليبراليسم، عليه سرمايه داري و امپرياليسم را مورد بحث قرار دهند و سازماندهي کنند و حول اشکال مختلف ارائه بديل به گفتگو بپردازند.
با اين حال فوروم اجتماعي جهاني يک سازمان و يا جبهه متحد نيست. "فضاي آزادي است به منظور به بحث نهادن انديشه هاي کثرت گرا به شکل دمکراتيک، محلي است براي برقراري رابطه و پيوند دادن فعاليتهاي جنبش هاي اجتماعي که با نوليبراليسم، سلطه سرمايه دارانه بر جهان و امپرياليسم در تمامي اشکال آن مخالفت مي ورزند." ( به نقل ازاصول فوروم ).
گرايشات و جريان هاي متنوع تشکيل دهنده فوروم حول شعار "دنياي ديگري ممکن است" گرد مي آيند و عمومآ بر سر اين نکته با هم توافق دارند که دشمن واحد سرمايه داري جهاني و امپرياليسم است. اما اين جريان ها گاه به شدت در تقابل با يکديگر قرار ميگيرند. گرايشات و گروه هاي رفرميستي به نظريه اي اعتقاد دارند که رفرم در ساختارهاي نهادهاي مالي جهاني را ممکن مي داند و ازطريق ديالوگ و گفتگو و مشارکت در فرايند دمکراسي به دنبال اصلاح نظام سرمايه داري است. در مقابل، جريان ها و گرايشات چپ و راديکال به تغييرات ريشه اي و خروج از چارچوب نظام سرمايه داري مي انديشند و به اقدام مستقيم و رويارويي تمايل دارند.
برپايي فوروم اجتماعي جهاني در حقيقت به مثابه پاسخي بود به مرحله جديدي که جنبش "ضد جهاني شدن ليبرالي" متعاقب رشد و گسترش اش در برابر آن قرار گرفته بود. اين جنبش به مثابه يک جنبش جهاني و شبکه ي سيال و متحرک راه پيمايي هاي اعتراضي در دهه اخير گسترش يافت. جنبشي جهاني و شبکهاي سيال وبه هم پيوسته از جريانات متنوع ضد سرمايه و مخالفين جهاني شدن ليبرالي و تجارت آزاد جهاني که گردهم آيي و جلسات سران مالي جهاني را در همه جا تعقيب مي کند: درسياتل، درداوس، در ژنو، در پراگ، کبک، جنوا ..
برخي از نظريه پردازان اين جنبش منشأ اين جنبش را در نشست جهاني "عليه نوليبرا ليسم دردفاع از بشريت" (۲ که در چياپاس و به دعوت جنبش زاپاتيستي) برگزار گرديد جستجو مي کنند و بعضي ديگر اعتراضات سياتل را مبداء اين جنبش مي دانند.
در هر حال اين جنبشي است که در نوع خود جديد و جهاني است. قلمرو برآمد جنبش هاي اجتماعي شرايط و فضاي دمکراتيک و يا بالنسبه دمکراتيک است و همزمان اين جنبش هاي اعتراضي خود عناصر تأسيس دمکراسي را تشکيل مي دهند. "تعدد و کثرت ، ساختار شبکه اي و رابطه اين جنبش با مسأله قدرت" دلايلي هستند که به منظور اثبات جديد بودن اين جنبش ارائه داده مي شود.
منشأ رنگين کمان اين جنبش و تنوع جريان هاي آن را بايد در تعدد و کثرت داوها، تضادها و چالشهايي که جنبش هاي کنوني با آن درگيرند جستجو کرد. جنبشي که اين نوع چالش ها را در سطح جهاني مورد بحث و مناقشه قرارمي دهد، به اين دليل که اين دادهها ديگر منحصر به منطقهاي خاص نيستند بلکه جهانياند و اينكه اين جنبشها همزمان، فضاي عمومي جهاني بسيارعالي به منظور برقراري رابطه در اختيار دارند.
جنبش کارگران بي زمين دربرزيل و جنبش هاي دهقاني در هند پيوندي گسست ناپذير با هم دارند، جنبش هاي کارگري کره جنوبي در محدوده ملي اش در انزوا قرار ندارد. جنبش هاي کنوني ديگر براي رسيدن به اهداف خود در انتظار سرنگوني و کسب قدرت باقي نمي مانند. امروز مجبور کردن رژيم هاي ديکتاتوري به توزيع مواد غذايي و دارو در محله هاي فقيرنشين از مبارزه عليه فقر و گرسنگي جدا نيست، تحريم خريد کالا هايي که محصول کار کودکان است و کمک هاي مستقيم به کودکان از مبارزه با بردهگي کار کودکان متمايز نميگردد. دهقانان بي زمين در انتظار انقلاب روستاييها باقي نمي مانند، مستقيمآ به اشغال زمين ها مي پردازند و محدود به سرزمين ملي خود نيستند و خود را در سطح جهاني سازماندهي ميکنند.
با اين همه، اشکال پيشين مبارزاتي هنوز در برخي از مناطق ناپديد نگشته و به حيات خود ادامه مي دهد: جنبش چريکي کلمبيا به لحاظ نظامي قدرتمندترين جنبش چريکي امريکاي لاتين است، ببرهاي تاميل و جنبش مائوئيستي نپال و گاه گاه جنبش چريکي پرو هم چنان فعالند. اما اين جنبش ها ظرفيت آن را نداشته اند که از محدوده چريکي فراتر رفته و به جنبشي اجتماعي، سياسي و بين المللي تبديل گردند. به اين معنا که اين جنبش ها در محدوده چريکي خود به دام افتادهاند و اسير ساختارها و شرايط چريکي خوداند. به اين ترتيب بايد ديد که رابطه جنبش "ضد جهاني شدن ليبرالي" با اشکال پيشين مبارزاتي چگونه است و يا دست کم تا چه اندازه بر آن تأثير به جا مي گذارد؟
نخستين فوروم اجتماعي اروپا که درماه نوامبر۲۰۰۲ درفلورانس ايتاليا برگزارگرديد ۱۵ فوريه سال بعد را روز جهاني اعتراض به جنگ اعلام کرد. شرايط حاکم بر اين تصميم البته خالي از تنش نبود و يا به مقدار زيادي با محدوديت هايي همراه بود. اما جنبش با آگاهي دقيق، مبارزه و اعتراض عليه جنگ را برگزيد و با جسارت به امر سازماندهي جنبش ضد جنگ پرداخت. جنبش "ضد جهاني شدن ليبرالي" به منظور گام نهادن در مبارزه ضد جنگ با دو محدوديت همراه بود: نخست در درون جنبش يعني درصفوف خود و ديگري از بيرون.
در درون جنبش، گرايشات و جريان هايي بر اين باور بودند که در اولويت قراردادن جنبش ضد جنگ، مبارزه با نوليبراليسم، مبارزه با فقر و مبارزات اجتماعي را به حاشيه مي راند. طرفداران اين نظريه را برنارد کاسن(۳ و تا حدودي نيز دو تن از فعالين چپ راديکال يعني نااومي کلاين و ميکائيل هاردت() ۴) تشکيل مي دهند. اگر چه ميکائيل هاردت و برنارد کاسن حول مسأله حاکميت ملي به نحوي متعارض در مقابل هم قرار مي گيرند. هاردت نسبت به شدت گرفتن روحيه ضد امريکايي هشدار مي دهد و معتقد است که "ما بايد عليه اين جنگ اعتراض کنيم اما جاي تأسف است که دست کم به طور موقت، بخش عمده انرژي جنبشها براي جهاني شدن از پايين، به سمت جنبش ضد جنگ کاناليزه شده است. در واشنگتن يک رشته گرايش ضد اروپايي درجريان است، اختلاف ايالات متحده با اروپا امر تازه اي نيست، در جنگ با عراق، امريکا حمايت اروپا را پشت سرندارد. دستگاه دولتي امريکا آن دسته از دولت هاي اروپايي را که پروژه جنگي اين کشور را زير سئوال مي برند اروپاي پير مي نامد. در مقابل ، در اروپا و بخش هاي ديگري ازدنيا نيز يک روحيه ضد امريکايي درحال رشد است. به ويژه دردرون جنبش ضد جنگ. امري که اجتناب ناپذيراست، براي اينکه اعتراض عليه جنگ اعتراض عليه امريکاست. اما اين ضد امريکائيگرائي به همان اندازه که مشروع است يک دام نيز مي باشد"(۵ واقعآ نمي توان مطمئن بود که هاردت تفاوت بين گرايش ضد اروپايي دستگاه دولتي امريکا و "ضد امريکائيگرائي" موجود در جنبش ضد جنگ). را تشخيص داده باشد. او در يک خلط مبحث آشکار، روحيه ضد امپرياليستي جنبش ضد جنگ را با گرايش ضد اروپايي دولت امريکا يکسان نشان مي دهد. توضيح دادن اغتشاش حاکم بر انديشه هاردت امرپيچيده اي نيست. اين تحليل نتيجه منطقي نظريه اي است که درتئوري "امپراتوري" منشأ دارد، که معتقد است شکل نظم نوين جهاني امپراتوري است، دوره امپرياليسم به سر رسيده است، دوران دولت ـ ملت ها سپري شده است و اين امپراتوري فاقد يک مرکز جغرافيايي است.
برنارد کاسن دغدغه هاي فکري خود را در مصاحبه اي با نيولفت ريويو چنين بيان مي دارد: "موضوع جنگ خيلي مهم است اما نه بدان اندازه که در فوروم اجتماعي اروپا در فلورانس ايتاليا غالب بود و بر تمامي مسائل سايه انداخت. جنگ مهمترين مسأله نيست. در ايتاليا مسأله جنگ به دغدغه فکري مردم تبديل شده است. با آگاهي به برگزار شدن فوروم در ايتاليا و اين که حزب احياء کمونيستي ايتاليا Ç RifondazioneÈ(۶) حول قضيه جنگ حرکت خواهد کرد، ما بر سر موضوع جنگ، در فلورانس، در کنارمسأله اصلي يعني Çما نيازمند اروپاي ديگري هستيمÈ به توافق رسيديم. اما بعد دريافتيم که تمامي پوسترهاي تظاهرات بدون اشاره اي به موضوع اروپا، فقط به مسأله جنگ مي پرداخت. نمي توانم بگويم که کاملآ غافلگيرشدم اما اگر فوروم در فرانسه برگزار مي گرديد، اينطور نمي شد. مخالفت با جنگ در بيانيه گنجانده مي شد اما نه به شکل دغدغه اي فکري. براي اين که چه جنگ روي دهد چه نه، ب ـ ۵۲ ها و نيروهاي ويژه فقر در برزيل و گرسنگي در آرژانتين را تغيير نخواهد داد." (۷ )
بعيد به نظرمي رسد که برنارد کاسن رابطه بين جهاني شدن سرمايه دارانه و نظامي کردن جهاني شدن را درک نکند همين طور هاردت. با اين حال او برقطع رابطه اين دو اصرار مي ورزد. اين که مسأله اصلي از نظر او اروپاي ديگري است از آنجا ناشي مي شود که او به جريان طرفدار حاکميت ملي تعلق دارد. به اين ترتيب بايد ديد که رابطه "اروپاي ديگري" که او رؤيايش را درسر مي پروراند با موضوع جنگ چگونه شکل ميگيرد؟ بي شک اروپايي عادلانه تر و اروپايي متفاوت، اروپايي است که نه فقط از جنگ فاصله مي گيرد بلکه با جنگ به مخالفت مي پردازد. مبارزه در جهت ايجاد يک اروپاي عادلانه تر دست کم در وضعيت کنوني دقيقآ از درون پروسه مبارزه با سياست هاي جنگي اتحاديه اروپا ممکن مي گردد. حال بايد ديد که مسأله جنگ و موضوع عراق تا چه حد به مسأله اروپا مربوط مي شود ؟ ازچشم اندازي سه بعدي اگر به قضيه جنگ نگاه اندازيم، جنگ مسأله اروپاست: جنبش ضد جنگ ـ لفاظي هاي برخي از رهبران اروپايي در مخالفت با جنگ، که اين مخالفت خود، از جمله ناشي از جنبش ضد جنگ است ـ و از زاويه دول اروپايي ديگري که در جنگ درگيرند. همچنين اروپا در کادر پيمان ناتو به عنوان نيروي اشغالگر در افغانستان حضور دارد. برخلاف ديدگاه برنارد کاسن اگر قرار باشد در جايي با جهاني شدن سرمايه دارانه مبارزه کرد اين نقطه عراق خواهد بود به اين دليل که عراق نقطه تلاقي جهاني شدن سرمايه دارانه در همه اشکال آن است، چه در شکل نوليبراليستي آن و چه در شکل نظامي و امپرياليستي آن.
بيش از يک دهه تحريم اقتصادي که باعث شده است بيش از نيم ميليون کودک در اين کشور جان بسپارند سازمان ملل وشوراي امنيت مرتکب جنايت هايي شده اند که حکم نسل کشي و جنايت جنگي را دارد. شرکت هاي بزرگ چند مليتي که موضوع مبارزه جنبش است در راه اندازي اين جنگ دخالت مستقيم دارند چه به منظور فتح بازارهاي عراق، چه به منظورکنترل بر منابع نفتي و چه به لحاظ توليد و آزمايش سلاح هاي کشتار جمعي. دقيقآ براساس چنين منطقي است که جنبش ضد جنگ شعار "براي نفت، خون نه" را با شعار "براي قاتلان، غذا نه" ترکيب ميکند. از سوي ديگر از طريق جنبش ضد جنگ است که جنبش هاي اجتماعي و نيروهاي شکل دهنده جنبش "ضد جهاني شدن ليبرالي" امکان خواهند يافت ارتباط و سازمان يابي خود را گسترده تر کنند و جاپاي اين جنبش را که در برخي از مناطق ضعيف است، تثبيت کنند.
اما اين مسائل دغدغه فکري برنارد کاسن را تشکيل نمي دهد. براي او جنگ مسأله اصلي نيست. پس قضيه از چه قرار است؟ کاسن و نو سوسيال دمکرات ها و پسا ـ استالينيست هايي که حول ماهنامه لوموند ديپلماتيک گرد آمده اند تا کنون توفيق يافته اند که سياست هاي رسمي اتک را به راست متمايل کنند. جنبش ضد جنگ ظرفيت آن را دارد که جنبش جهاني عليه سرمايه را به سمت راديکال تري سوق دهد و اين راديکاليسم به نوبه خود مي تواند باعث شورش پايه هاي آتک گردد. کاسن در مورد ب ـ۵۲ ها و نيروهاي ويژه که باعث تغيير فقر در برزيل و آرژانتين نخواهند شد دچار اشتباه گرديده است، ب ـ ۵۲ ها پيام روشن تري دارند : "ما همه فقرا را نابود خواهيم کرد، فقر نيز از بين خواهد رفت".
محدوديت بعدي که جنبش با آن درگير بود عاملي بيروني بود. گفتارمسلط در جوي انباشته از لفاظيهاي رسوا در صدد مشروعيت بخشيدن به جنگ با عراق بود. تلاش هايي که به منظور توجيه راه اندازي جنگ با عراق صورت مي گرفت متعدداند: "جنگ با تروريسم، مبارزه با ديکتاتوري ها، نابود کردن سلاحهاي کشتار جمعي و برقراري دمکراسي". براساس اين لفاظي ها ديکتاتوري صدام حسين تهديدي عليه صلح و امنيت جهاني به شمارمي آمد که بايد سرنگون مي شد تا از اين طريق استقرار دمکراسي در عراق ممکن گردد. آلمان و ژاپن بعد از جنگ جهاني دوم دو نمونه کلاسيک و دو تجربه موفق تاريخي قلمداد مي شوند که ازطريق اشغال، جنگ و استفاده از سلاح هسته اي، تأ سيس دمکراسي در اين دو کشور به تحقق پيوسته است، يعني ابتدا بايد هيروشيما و ناکازاکي با بمب اتم با خاک يکسان مي شدند تا بر فراز ويرانه هاي آن دو شهر دمکراسي برقرار گردد. گفتار رسمي گفتار دنباله داري است که بي وقفه جاري است. براساس اين گفتار اگر هم اکنون فرايند برقراري دمکراسي در عراق با مشکل روبرو گرديده است به دلايل تفاوت هاي فرهنگي است، تقابل بين فرهنگ نيروهاي اشغالگر و فرهنگ بومي سرزمين اشغال شده. مقاومت در برابر اشغال خرابکاري بر سر راه بازسازي قلمداد مي شود. تعفن حاکم بر اين منطق که فضاي گفتمان رسمي را اشغال کرده است هنوز هم نيازمند بررسي است.
گزينش نظامي امريکا در کادر تئوري "جنگ پيشگيرانه" رژيم هاي ديکتاتوري و يا تروريسم بنيادگرا است، يعني رژيم ها و دستجاتي که قابل دفاع نيستند و فاقد مشروعيت مردمي اند. در اين چشم انداز استراتژيک بايد به سرنگون کردن آن نوع از ديکتاتوري هاي خشن و يا دست نشانده پرداخت که در قلمرو امپرياليسم ياغي مي شوند و يا به نابود کردن آن نوع از تروريسم بنيادگرا دست زد که خود زماني سربازان جيره خوار و کهنه کار امپرياليسم بوده اند و اينک در برابر فرمانده نظامي اشان سربه شورش برداشته اند.
در يک چنين جوي است که جنبش "ضد جهاني شدن ليبرا لي" بايد موضعي اتخاذ مي کرد که به حمايت از ديکتا توري ها متهم نشود و مرزبندي خود را با تروريسم بنيادگرا حفظ کند، يعني به گونه اي رفتار کند که طرفداران جنگ قادر نباشند که جنبش ضد جنگ را در کنار بنيادگرايي و رژيم هاي ديکتاتوري قرار دهد. براي رويارويي با اشغال امپرياليستي، جنبش ضد جنگ طبعاً نميتواند که نيروي رزمنده براي جنگيدن در کنار مردم عراق به اين کشور اعزام کند ـ نمونه بريگارد هاي بينالمللي درجريان جنگ داخلي اسپانيا. با وجود اين بخش هايي از اين جنبش به عنوان سپرهاي انساني به عراق نيرو گسيل کردند. با اين حال به نظر مي رسد حداقل تا مقطع کنوني جنبش ضد جنگ به رغم آگاهي و هشياري اي که درظرفيت اين جنبش نهفته است و علي رغم حجم و گستردگي آن، هنوز اين جنبش فاقد راديکاليسم جنبش عليه جنگ ويتنام است. جنبش ضد جنگ در آن دوران باعث شد که شورش هايي سر برآورد با چنان آگاهي و ظرفيتي که قادر باشند ثبات حکومت هاي سرمايه داري را تهديد کنند. صرف نظر از قيامهاي دهه ۶۰ دراروپا، اگر جامعه امريکا را در نظر بگيريم در آنجا گروه هايي راديکال ، آتونوميست و شورشي شکل گرفتند که به اشغال مراکز دولتي، حمله به ساختمان کنگره امريکا، منفجر کردن پايگاه هاي پليس، حمله با بمب به پنتاگون مي پرداختند. براي نمونه گروه Weather Underground (۸) حول شعار "جنگ را به خانه بياوريم" به سازماندهي اعتراضات ضد جنگ مي پرداخت.
در هر حال جنبش ضد جنگ (با عراق ) در برخي مناطق به حرکت هاي اعتراضي راديکال و نافرماني اجتماعي (نه مدني) عملي دست زده است که ميتوان به اين نوع اقدامات در ايتاليا اشاره کرد. در اين کشور جنبش نافرماني اجتماعي ـ Disobedienti ـ که عمدتآ متأثر از گروه سفيد جامگان Tute Bianchi يا White Overralls است از همان روزهاي آغازجنگ به يک رشته اقدامات مستقيم عليه ماشين جنگي نيروهاي اشغال گر دست زده است : "بلوکه کردن خطوط راه آهن و جلوگيري از حرکت قطارهاي ـ مرگ ـ حامل اسلحه و مهمات براي نيروهاي اشغالگر. اين اقدام به کمک کارگران خطوط راه آهن صورت گرفت. اشغال شعبه ايتاليايي شرکت چندمليتي Exxon . که سوخت و بنزين نيروهاي اشغالگر را تأمين ميکند، نفوذ به پايگاه هاي نظامي و دست زدن به کارشکني حمله به بانک هايي که محل سرمايه گذاري شرکت هاي توليد کننده اسلحه اند ـ بانک هاي مسلح ـ. حمله به شرکت هايي که مواد غذايي، ميوه و سبزيجات براي سربازان امريکايي ارسال مي کنند. فراري دادن مهاجرين زنداني در انتظار اخراج از بازداشتگاه هاي اجباري. و موارد بسيارديگر." ( ۹ )
همه اينها نشان مي دهد که به رغم تلاشهايي که به منظور جنايي قلمداد کردن اين جنبش صورت مي گيرد و موجي از اقدامات امنيتي و حتي سرکوب، جنبش ضد جهاني شدن ليبرالي" با گام گذاشتن در مرحله اعتراض عليه جنگ زنده است، راه خود را مي کوبد و مسيرش را ادامه مي دهد" .
جنبش "ضد جهاني شدن ليبرالي" مبارزه و مقاومتي است جهاني، ترکيبي از جنبش هايي است پر از تحرک. فوروم اجتماعي جهاني به دنبال آن است که از سطح اعتراض و مخالفت فرا تر رود و در جست جوي راه هاي ديگري باشد جهت بناي مناسبات بديل. در حالي که ممکن است سئوال هايي طرح شود حول اين که اين جنبش تا چه حد جهاني است، آيا اثر پذيري منطقه اي از آن يکسان و مشابه خواهد بود يا نه، آيا اين جنبش داراي يک مرکز جغرافيايي است و مرکز ثقل آن کجاست ؟ حول مسأله حاکميت ملي تضاد هاي آشکاري در درون جنبش وجود دارد، مخالفين و طرفداران حاکميت ملي در رابطه با اشکال مبارزاتي و هم چنين پيرامون ارائه بديل درک يکساني ندارند. سرنوشت اين جنبش در مناطقي که ديکتاتوري هاي خشن نوليبرال و يا ديکتاتوري هاي وحشي حاکم اند به کجا مي انجامد؟ وضعيت اين جنبش در کره جنوبي، افريقا، آسياي جنوب غربي، اروپاي غربي، امريکاي لاتين چگونه است؟ اينها يک رشته چالش هايي است که اين جنبش و فوروم اجتماعي جهاني با آن روبروست.
فرايند جهاني شدن به مثابه گرايش مسلط کنوني مرحله تاريخي سرمايه داري تأثيرات يکساني بر همه مناطق جهان ندارد. جهاني شدن در ذات خود موجب قطبي شدن دنيا و به حاشيه راندن برخي مناطق مي شود. جنبش "ضد جهاني شدن ليبرالي" به لحاظ جغرافيايي به همان اندازه جهاني است که فرايند جهاني شدن. در مناطقي که در فرايند جهاني شدن جذب نشده اند، ريشه هاي اين جنبش ضعيف است. در عين حال چپ اروپايي توانسته است از محدوده ملي فراتر رفته و مسائلي را که به بخش اعظم بشريت مربوط مي شود مسأله خود بداند، يعني موضوعاتي که عمدتآ به "جنوب" مربوط مي شوند مثل فقر و فلاکت، جنگ و گرسنگي و نابرابري هاي اجتماعي. از سوي ديگر برگزار کردن فوروم هاي منطقه اي متعاقب فوروم اجتماعي جهاني به اين موضوع اشاره دارد که اين جنبش داراي روحيه هاي منطقه اي نيز مي باشد. فوروم اجتماعي جهاني در پورتوالگره داراي روحيه امريکاي لاتيني است در اروپا اين فوروم متأثر از روحيه اروپايي است و درهند تحت تآثير روحيه آسيايي. اين امر از آنجا ناشي مي شود که تضاد آشکاري درسطوح مختلف حول اشکال مبارزاتي بين "شمال" و "جنوب" وجود دارد.
تا آنجا که به تحليل جهاني شدن نئوليبرالي مربوط مي شود تفاوت ها به شدت عميق است. اين تضادها در واقع از انجا ناشي مي شود که در"جنوب" مجموعه اي ازجنبش هاي نيرومند وجود دارد که در تلاش است تا جا پاي خود را دردرون رنگين کمان جنبشي جهاني تثبيت کند، يک جنبش کارگري رزمنده و راديکال، جنبش هاي مسلح، جنبش نيرومند زنان، جنبش هاي دهقاني، قيام هاي مردمي و شورش هاي شهري. براي مثال، از نقطه نظر اتحاديه هاي کارگري "شمال" سياست هاي سازمان تجارت جهاني در مجموع مثبت است، ضعف هايي در سيستم وجود دارد که مي تواند تصحيح شود اما اتحاديه هاي کارگري "جنوب" اين نهاد را ابزار شرکت هاي فرامليتي مي دانند در جهت استثمار کارگران و دهقانان. در مقابل اصلاحات و رفرم در ساختار نهادهاي مالي بين المللي که جريان هاي رفرميست درون جنبش از آن طرفداري مي کنند جنبش هاي دهقاني "جنوب" به اشغال زمين هايي مي پردازند که شرکت هاي چند مليتي در صدد خريد آنها هستند. همينطور است اشغال ترمينال هاي نفتي نيجريه توسط زنان. در ژوئيه سال ۲۰۰۲ زنان روستاهاي نيجريه در اعتراض به ويراني هاي اجتماعي ترمينال هاي نفتي شرکت شورون ـ تکزاکو را به اشغال درآوردند و خواستار ايجاد درمانگاه، مدارس، جاده سازي و مزرعههاي دام پروري شدند(۱۰ آنچه براي اين جنبش). ها اهميت دارد حق داشتن زمين، آب، حق کار و حق زيستن است نه تنظيم و رگولاسيون بازار و سرمايه مالي. هم چنين اتحاديه هاي کارگري "جنوب" (ACTU درکره ـ Cosatu در افريقاي جنوبي ـ CUT در برزيل) مخالفت خود را با اعمال سلطه طلبي اتحاديه هاي کارگري "شمال" در سطح جنبش کارگري جهاني پنهان نمي کنند.
مجموعه اين شرايط باعث شده است که برخي ها به نادرست اينگونه تحليل کنند که مرکز ثقل اين جنبش در جنوب قرار دارد و يا به آنجا نقل مکان خواهد کرد. امري که به خودي خود در تضاد با ساختار شبکه اي اين جنبش قرار مي گيرد. "خصوصي سازي را متوقف کنيد، جنگ نه! حقوق کاستها را رعايت كنيد، قدرت بايد به مردم سپرده شود، فلسطين آزاد، دنياي ديگري ممکن است، همه حکومت ها دشمن مردماند" رکوردي از شعارهايي است که تعدد و کثرت مبارزات عليه دشمن واحد را نشان مي دهد. نااومي کلاين معتقد است که از سانحه قطار در انگستان گرفته تا بيماريهاي کشنده در افريقاي جنوبي همه ناشي از غارت و چپاول کاپيتاليستي است. براساس نظريه هاي توني نگري و ميکائيل هاردت اعتراض هاي ميدان صلح آسماني درسال ۸۹ شورش سياه پوست ها در لوس، آنجلس سال ۹۲ اعتصابات نشسته کارگران کره جنوبي، جنبش زاپاتيستي، انتفاضه فلسطين، اعتراض هاي جنوا، پراگ، کبک، شايد رويدادهايي منفرد و، جداگانه به نظرمي رسند اما در واقع امر همه اينها يورش مستقيمي است عليه روند کنوني جهاني شدن.
به اين ترتيب ساختار شبکه اي جنبش فاقد مرکز است