نئوليبراليسم (ايدئولوژي حاكم بر روند جهاني شدن سرمايه) جهان ما را به كجا خواهد برد!
يونس پارسابناب ــ واشنگتن

شهروند چاپ كانادا
پي آمدهاي ناشي از عملكرد‌ نئوليبراليسم (رواج و تشديد حركت سرمايه با ايجاد "بازار آزاد") در جهان كدامند؟ براي ارائه پاسخ مناسب به اين سئوال، بايد سئوال اساسي تر ديگري را مطرح ساخت و آن اينكه چه نكته اي افتراق اصلي بين ابر قدرت "بلامنازع" آمريكا (مدير عامل نئوليبراليسم در نظام جهاني سرمايه) و ابرقدرت وجدان و افكار عمومي بين المللي (عمدتا نيروهاي ضدجنگ، ضد گلوباليزاسيون و جنبش هاي متنوع سياسي، فرهنگي و اجتماعي . . .) وجود دارد؟ به نظر نگارنده جواب به اين سئوال اساسي را ميتوان در تعريفي كه اين "دو ابر قدرت" از مفهوم و مقوله دموكراسي در جهان معاصر ارائه ميدهند جستجو كرد. بررسي دقيق اين نكته تفاوتهاي ماهوي ميان تلقي ها و برداشتهاي مختلف از مفهوم و مقوله دموكراسي و ورطه عظيمي كه بين اين برداشتها در سطح جهاني بين اين دو ابر قدرت وجود دارد را به روشني نشان ميدهد.
"گسترش دموكراسي" به دنبال "تغيير رژيم" شعار بسيجي نئوليبرال هاي حاكم در واشنگتن است كه به طور جامع در "دكترين بوش" توسط محافظه كاران نوين فورموله شده است. اين دكترين ادعا دارد كه تنها راه علاج برون رفت از فلاكت و آشوب و استبداد در جهان، گسترش جهاني انديشه هاي نئوليبرالسم و قبول تفوق بازار "آزاد" و "مقدس" سرمايه داري در سراسر جهان و كنترل و مديريت "بلامنازع" مناطق پيراموني و حاشيه اي (جهان سوم) و در واقع كل جهان از طريق محملهايي چون "صندوق بين المللي پول"، "بانك جهاني" و "سازمان تجارت جهاني" توسط نظام جهاني سرمايه به مديريت آمريكا است. در كشورهايي كه از گسترش دموكراسي و باز كردن درها به روي حركت سرمايه به هر علتي خودداري ميشود رژيم بوش به حربه هاي ديگر منجمله تهاجمات نظامي "پيشگيرانه" متوسل ميشود. در واقع "دكترين بوش"، كه عملكرد نظامي آن در كشورهاي عراق و افغانستان و . . . روزانه توسط سايت هاي مختلف اينترنتي و حتي رسانه هاي جمعي فراملي و خبرنگاران و گزارشگران "خود سانسور كن " (Embeded Reporters) در انظار عمومي مردم جهان قرار ميگيرند، در زير نقاب "ايجاد جهاني پر از امن و امان" براي "گسترش دموكراسي" به طور عريان سيطره نظامي امپراتوري آمريكا و جنايات نئوكانهاي حاكم را توجيه ميكند و شرايط را براي گسترش هر چه بيشتر پايگاههاي نظامي و حضور نظامي آمريكا در اكناف جهان آماده ميسازد. شايان توجه است كه آمريكا (كه در هشتاد درصد كشورهاي پنج قاره جهان پايگاه و يا حضور نظامي دارد) موفق شده است كه به شكرانه فروپاشي و نبود اتحاد ‌جماهير شوروي در سيزده سال گذشته به تدريج قانون حق معافيت براي نظاميان مجرم آمريكايي از محاكمه در دادگاههاي آمريكايي (كاپيتولاسيون نظامي Extra- Territorial Military Rights ) را در اكثر آن كشورها كسب كند.
اما از منظر و پرسپكتيو نيروهاي درون "ابرقدرت افكار عمومي" (كه اكثرا قربانيان نظام جهاني سرمايه محسوب ميشوند) شعار و سياست "گسترش دموكراسي" بعد‌از "تغيير رژيم" و "ايجاد امن و امان" ملعبه و بهانه هايي در جهت استقرار ديكتاتوري جهاني سرمايه به سركردگي امپراتوري آمريكا در جهان ميباشند. اين نيروها و جنبش ها به خوبي ميدانند كه دموكراسي "كالا" نيست كه آن را "صادر" كنند. دموكراسي پروسه ايست كه در مسير تاريخ هر جامعه اي در نتيجه رويارويي ها و تداخل و روابط بين نهادهاي بومي آن جامعه شكل گرفته و رشد مييابد و در انحصار هيچ "ملت ــ كشوري" و هيچ مليتي نيست كه قابل صدور باشد. در واقع دموكراسي و مضامين مربوط به آن نيز مثل پروسه هايي چون عدالت خواهي، برابري طلبي، حق تعيين سرنوشت، حقوق بشر و . . . هيچ مرز و بومي نداشته و متعلق به تاريخ تمدن انسان است. روي اين اصل است كه جنبشهاي عظيم اجتماعي و فرهنگي و نيروهاي ضدجهاني شدن سرمايه همراه با نيروهاي ضدجنگ و بقاياي جنبشهاي رهايي بخش (كه نه تنها در كشورهاي پيشرفته ي سرمايه داري، بلكه در سراسر جهان از مكزيك، كلمبيا، هائيتي و ونزوئلا . . . گرفته تا عراق، فلسطين، نپال و فيليپين و غيره در حال شكل گيري و يا رشد هستند) در حالي كه به مبارزات خود عليه نظام جهاني و نهادهاي آن، شدت ميبخشند، به تلاش خود در جهت ايجاد و خلق يك آلترناتيو براساس دموكراسي توده اي ــ ‌مشاركتي نيز دامن ميزنند.
بايد خاطرنشان ساخت كه نئوليبراليسم حتي از نظر بخش بزرگي از صاحب نظران طرفدار سيستم اقتصاد سرمايه داري، برخلاف ادعاي اعلام شده ي خودش، با شكست روبرو گشته است. نئوليبراليسم نتوانسته است كه ثبات و رشد ‌اقتصادي به وجود آورده و با تعديل درصد فقر در جهان، مردم جهان را به سوي خود بكشد. در واقع، در دوره قدر قدرتي نئوليبراليسم (از اواسط دهه ي 1970 تاكنون)، رشد اقتصادي كاهش يافته، فقر افزايش پيدا كرده و بحرانهاي مالي و اقتصادي مزمن دامن گير جهان سرمايه گشته و اين امر در حال شدت گرفتن بيشتر است. البته نئوليبراليسم در حيطه ي پروژه ي طبقاتي حركت سرمايه، با تحميل فقر و بيكاري و غارت و چپاول جهانيان، با پيروزي رو به رو گشته است. در اين حيطه، كه هيچ وقت به عنوان هدف اصلي حركت سرمايه، اعلام نگشته، نئوليبراليسم كنترل و سيطره ي كمپانيهاي فراملي و نهادهاي مالي و موقعيت "نخبه گان جهاني" را گسترش داده و رونق بخشيده و بيش از پيش دولتهاي سرمايه داري را مجبور به اطاعت از سياست اين سرمايه ها نموده است.
پذيرش اين امر كه نئوليبراليسم در رابطه با ادعاهاي اعلام شده اش با شكست روبرو شده است، طرفداران آن را مجبور ساخته كه به يك عقب نشيني تاكتيكي دست زده و به اسلحه ي "رفورم" متوسل شوند. اين امر در درجه اول ناشي از مقاومت مردم جهان در برابر پيشروي نئوليبراليسم است كه به تشديد تضاد بين دو قطب سرمايه (اروپا و آمريكا) نيز منجر شده است.
نتيجتا ما امروز شاهد اين امر هستيم كه نو محافظه كاران حاكم در آمريكا، براي توجيه كارشان، مسئوليت شكستها را به گردن دولتهاي دست نشانده و وابسته در كشورهاي حاشيه اي جهان سوم انداخته و مذبوحانه تلاش ميكنند تا نوك تيز حمله متوجه نهادهاي بين المللي و كمپانيهاي بزرگ فراملي مالي و اقتصادي نشود. از نظر آنها اين كشورهاي فقير جهان سوم بايد با قبول دموكراسي صادره از طرف قيصر امريكا، طبق قوانين حاكم بر بازار جهاني نئوليبراليسم، در ساختارهاي اجتماعي ــ اقتصادي خود تعديل به وجود آورند و بيشتر از پيش خود را به اجراي پروسه مقدس و متفوق گلوباليزاسيون ملزم سازند! اگر كشورها و يا مليت هايي در مقابل اين خواست خدايي كه به رهبر دنياي آزاد الهام شده است مقاومتي نشان دهند و پذيراي اخطار نگردند با تهاجم پيشگيرانهي نظامي ابرقدرت امريكا روبرو خواهند شد. براي محافظه كاران نوين اين امر مهم نيست كه مردم جهان چقدر از آنها متنفرند، آن چه كه براي آنان حائز اهميت است اين است كه چقدر مردم جهان از قدرت امپراطور هراس دارند. نئوليبراليسم با كاربرد سياست هاي جنگي نظامي فورموله شده در دكترين بوش ميخواهد جهان ما را به جايي بكشد كه در نهايت حاكميت بلامنازع بر جهان است.
واقعه 11 سپتامبر 2001، به رژيم بوش فرصت خوبي داد تا پروژه جاه طلبانه سيطره بر جهانش را پياده كند كه توسط بعضيها به نام بناپارتيسم جهاني معروف گشت. دكترين بوش كه دو پايه اصلي آن راجنگهاي پيش گيرانه و تغيير رژيم تشكيل ميدهند، جاه طلبي امپراتورانه اي را در خود نهفته دارد كه در مقايسه با دولتهاي سابق امريكا، بي رحم ترين و درنده خوترين آنها محسوب ميشود. اگر سردمداران رژيم هاي سابق مورد تنفر و انزجار خلقهاي جهان سوم در افريقا، آسيا و امريكاي لاتين بودند، هيأت حاكمه بوش مورد تنفر شديد مردم اروپا و امريكاي شمالي نيز قرار گرفته است. دولتهاي ليبرال كارتر و كلينتون و دولتهاي محافظه كار ريگان و بوش پدر، عليرغم قساوتي كه از خود نسبت به مردم جهان بويژه مردم فلسطين، نيكاراگوئه، سومالي، يوگسلاوي سابق و... نشان ميدادند، پي آمدهاي سياستهاي بربرمنشانه و خانمان سوز خود كه منجر به ارتقاء سطح تنفر در ميان مردم جهان نسبت به امريكا ميگشت، را كتمان نميكردند. ولي سردمداران دكترين بوش، ظهور و عروج يك مسئوليت اخلاقي را( كه به امپراتوري امريكا اين حق تاريخي را ميدهد كه جهان را تغيير دهد)، جشن ميگيرند. اين دكترين بر آن است كه امريكا بايد از موقعيتي كه خداوند به او عطا كرده كمال استفاده را نموده و جنگي مقدس و صليبي را عليه پليدي در جهان به راه انداخته و حقيقت و عدالت و راه امريكايي را در جهان گسترش دهد و مهم نيست كه بقيه جهانيان چه فكر ميكنند!؟
نئوليبراليسم كه زماني در گذشته ادعا ميكرد هدفش برآوردن احتياجات بشر در سراسر جهان است، امروز هدفش به رهايي بشر از خطر تروريسم تغيير يافته است. به بهانه وجود اين خطر، آنها زمينه تجاوز به هر كشوري كه مورد نظرشان باشد را ميتوانند ساده تر فراهم سازند. هدف محافظه كاران نوين به علاوه از اين تغيير، اين است كه با توسل به جعل و دروغ و با استفاده از مترسك تروريسم بين المللي مردم جهان و بويژه مردم امريكا را فريب داده و توجه آنها را از رسواييهايي كه فساد روزافزون و اختلاسها و احتكارهاي كمپانيهاي غول پيكر فراملي (با استفاده از مقررات و قوانين نئوليبراليسم) به بار آورده اند، دور ساخته و نظر آنها را به سوي لولوخرخره هايي چون تروريسم بين المللي معطوف سازند.
رژيم بوش با اتخاذ سياستهاي جنگي و نظامي كردن سياست خارجي امريكا از يك سو و با بلند كردن علم پاره پاره مبارزات عليه تروريسم بين المللي از سوي ديگر، ميخواهد كه به روي جنايات خود در كشورهاي افغانستان و عراق و فلسطين سرپوش گذاشته و درضمن ازدياد روزافزون خفقان سياسي و سانسور را در خود امريكا مورد توجيه قرار دهد. ولي مبارزات و افشاگريهاي نيروهاي ضد جهاني شدن سرمايه و ديگر نيروهاي آزاديخواه درون ابرقدرت افكار عمومي جهاني، به تدريج و به طور مرتب ورشكستگي سياستهاي نئوليبرالي محافظه كاران نوين را در سراسر جهان برملا كرده و ابرقدرت امريكا را در اكناف جهان رسواتر ميسازند.
يكي از سياستهاي ورشكسته پروژه نئوليبراليسم محافظه كاران نو، كه اخيرا با افشاي جنايات نيروهاي نظامي ــ خصوصي در زندانهاي عراق بيشتر از پيش عيان گرديده است، سياست خصوصي سازي نيروهاي نظامي و امنيتي امريكاست. با اين كه كمپاني هاي خصوصي انحصاري (فراملي ها) هميشه در تاريخ معاصر سرمايه داري، نقشهاي عمده و حياتي در ايجاد و گسترش جنگهاي خانمان سوز منطقه اي داشته اند؛ ولي نقش بخش خصوصي در اجرا و پيشبرد جنگها به طور سنتي خيلي محدود بوده است و تا آن جا كه اطلاع در دست است، بويژه در عرضه نيروهاي جنگي و مشخصا سربازان ارتش، وجود نداشته است.
در جنگ جهاني دوم، تمام سربازان امريكايي كه از طرف دولت فرانكلين روزولت روانه جنگ شدند، همگي جزو پرسنلهاي وزارت امور دفاع امريكا و به اصطلاح سرباز وظيفه بودند.
در جنگ كره (1953ــ 1950) و جنگ ويتنام (1972ــ 1962) ميليونها سرباز امريكايي كه روانه ميدان اين جنگهاي امپرياليستي ميشدند، سرباز وظيفه بوده و مزدبگير كمپانيهاي خصوصي نبودند. ولي با ظهور پروژه نئوليبراليسم در سالهاي 1990ــ 1980 و بويژه پس از فروپاشي شوروي و پايان جنگ سرد، ما شاهد گسترش سريع كمپانيهاي نظامي خصوصي ميگرديم كه به شكرانه سياستهاي خصوصي سازي نظامي و امور امنيتي، امروز نه تنها توزيع درصد بزرگي از مهمات جنگي را به طور مستقيم در مناطق جنگي جهان در انحصار خود درآورده اند، بلكه درصد بزرگي از سربازان نيز در واقع مزدبگيران اين كمپانيهاي خصوصي هستند. به عبارت ديگر، نيروهاي نظامي امريكا سريعا در جهت خصوصي سازي به حركت درآمده اند و اين روند كورپوراتيزاسيون نظامي ناميده ميشود.
در جنگ خليج (1991ــ 1990) به ازاء هر 100 سرباز وظيفه، يك سرباز خصوصي (يا سرباز پيماني) در جنگ شركت داشت. در حمله نيروهاي نظامي امريكا به افغانستان در آغاز زمستان 2001، شماره سربازان خصوصي به صورتي چشمگير افزايش يافت. امروز در عراق اشغال شده، در مقابل هر 10 سرباز وظيفه امريكا، يك سرباز مزدور مشغول جنگ است: يا 15 هزار سرباز مزدور در كل!
در حال حاضر دولت امريكا نزديك به 400 ميليارد دلار هر سال صرف جنگ در عراق ميكند. كمپانيهاي نظامي امريكايي كه در عراق و به حساب دولت امريكا عمل ميكنند، مجموعا در سال جاري نزديك به 120 ميليارد دلار صرف كرده و اين رقم به شدت در حال افزايش است كه نشان ميدهد روند خصوصي سازي امور نظامي سرعت ميگيرد.
قتل 4 سرباز مزدور كمپاني بلك واتر در شهر فلوجه در 31 مارچ و قطعه قطعه كردن اجساد آنان توسط توده هاي خشمگين آن شهر، توجه بين المللي را به روند رشد كمپانيهاي خصوصي نظامي در جنگ عراق معطوف ساخت. عمليات و وظايف كمپاني بلك واتر كه در كنترات آن شركت با وزارت امور دفاعي امريكا تعيين گشته است، شامل استخدام كادرهاي امنيتي هستند كه وظيفه آنان حراست از جان پل برمر، سركنسول و مسئول امور جنگ امريكا در عراق است. درضمن اين كمپاني، طبق عهدنامه اي، اعضاي سابق ارتش شيلي زمان پينوشه را براي حفاظت از پالايشگاه هاي نفتي عراق استخدام كرده است. عمده ترين شركت نظامي خصوصي كه امروزه در عراق مشغول كار است، كمپاني معروف كلاك، براون و روت است كه شعبه كمپاني عظيم هالي برتن ميباشد.
در سال 1991، در بحبوحه جنگ خليج، ديك چني(معاون فعلي رئيس جمهوري امريكا) كه آن زمان وزير امور دفاع بود، 9 ميليون دلار به كمپاني فوق الذكر داد كه درباره چگونگي كمك كمپانيهاي خصوصي در صحنه جنگ، تحقيق كند. بعد از پايان جنگ خليج، چني به عنوان مديرعامل كمپاني هالي برتن استخدام شد و در عرض سالهاي 2000ــ 1991 آن كمپاني به معروف ترين و مهم ترين كمپاني نظامي خصوصي تبديل گشت. بعد از اين كه گروه محافظه كاران نو، تحت رهبري چني دستگاه حاكمه را قبضه كردند، طبق برنامه اي كه ماهها قبل از وقوع حادثه 11 سپتامبر 2001، تدارك ديده بودند پس از حمله نظامي به كشور عراق و اشغال آن، كمپاني هالي برتن و شعبه آن كلاك، براون و روت اكثر معاملات و قراردادها را در عراق اخذ كردند.
يكي ديگر از كمپانيهاي نظامي خصوصي امريكايي در عراق، شركت آرمورگروپ است كه 800 سرباز مزدور در عراق دارد. اين كمپاني در حال حاضر در 50 كشور جهان، سربازان مزدور خود را در پايگاه هاي نظامي امريكا بعد از يك دوره آموزشي، تقريبا به حال آماده باش نگه ميدارد تا در وقت ضرور از آنان براي سركوب جنبشهاي توده اي عليه حضور امريكا در آن كشورها، استفاده كرده و در صورت لزوم به كودتا، آدم ربايي و ترور متوسل شوند. كمپاني وننل، شعبه شركت فراملي نورتروپ گرومان، دومين كمپاني خصوصي در امريكاست كه گارد ملي عربستان سعودي را سالها تعليم داده است، امروز در عراق بعد از عقد قرارداد با وزارت دفاع امريكا، قرار است ارتش جديد عراق را تعليم دهد.
يكي از علل اصلي ازدياد روزافزون كمپانيهاي نظامي خصوصي در سراسر جهان تغيير بزرگي است كه در سطح جهان بعد از فروپاشي شوروي و پايان جنگ سرد اتفاق افتاده است. در 14 سال گذشته، به خاطر ايجاد خلاء و نبود "موازنه ي قدرت" و ظهور آمريكا به عنوان تنها ابرقدرت نظامي در جهان، پديده ي "جنگ داخلي" گسترش يافته و تعداد آن در جهان به 4 برابر تعداد اين جنگها در دوران "جنگ سرد" (1991ــ1948) رسيده است. امروز در نزديك به 99 درصد جنگهاي داخلي از كوزوو در بالكان گرفته تا سودان در آفريقا و كلمبيا در آمريكاي لاتين و نپال در‌ آسياي جنوبي، كمپانيهاي نظامي خصوصي نقش بزرگ و بعضا تعيين كننده اي بازي ميكنند.
رشد و گسترش بي كاري در جهان و بويژه در كشورهاي جهان سوم، بزرگترين فرصت را به كمپانيهاي نظامي ــ خصوصي ميدهد كه جوانان بيكار را از كشورهاي مختلف استخدام كرده و به عنوان سربازان مزدور، روانه ي جنگهاي داخلي سازند. اين روش كه نسبت به گذشته به سرعت رشد ميكند، توسط بعضي از روزنامه نگاران به نام "انقلاب خصوصي سازي" نام گذاري شده است. بي جهت نيست كه وزير امور دفاعي آمريكا ــ دانلد رامسفلد ــ چندي پيش اعلام كرد كه پنتاگون در پيروي از اين فرصت گرانبها كوشش خواهد كرد كه بيش از پيش پرسنل نظامي خود را خصوصي تر ساخته و از منابع خارجي استفاده كرده و به سياست تغذيه از "منابع خارجي" شدت بخشد" (نشريه گاردين، 10 دسامبر 2003) اين كمپانيهاي نظامي خصوصي چون بيشتر از ارتشهاي دولتي به سربازان حقوق ميپردازند، در نتيجه بهترين و ماهرترين سربازان و افسران را در اكناف جهان از ارتشهاي دولتي به سوي خود جلب كرده و به استخدام كمپاني خود درميآورند. با گسترش جنگهاي داخلي در سراسر جهان، تقاضا براي اين نوع سربازان مزدور افزايش پيدا ميكند و متقابلا كمپانيهاي فراملي مثل هالي برتن به ازدياد انباشت سرمايه هاي خود از اين طريق ادامه داده و با عرضه ي سرباز مزدور، به ايجاد و گسترش جنگ در جهان شدت ميبخشند. اين كمپانيها ميخواهند عملا جهان ما را با ايجاد "ويراني خلاق" به سوي آشوب مزمن و سرتاسري سوق دهند.
هدف كمپانيهاي عظيم فراملي اين است كه هر چه بيشتر قدرت خود را در تمام عرصه ها و از جمله عرصه ي نظامي گسترش دهند تا دولتها را بيش از هر زمان ديگر تابع خود ساخته و منافع مردم جهان را پايمال كنند. به همين جهت "خصوصي سازي جنگ" يكي از اصول بنيادين نئوليبراليسم است كه به روند رشد يابنده خود ادامه ميدهد. بدون ترديد اين امر به گسترش بربريت در جهان خدمت موثري خواهد كرد. البته نبايد فراموش كرد كه اگر در گذشته، سرمايه داري بحرانهاي متنوعي به وجود ميآورد تا مشكلاتش را حل كند و لذا نظامي بحران زا و بحران ساز محسوب ميشد، امروز نظام جهاني سرمايه داري و حركت سرمايه خود به بحران در زندگي تاريخي بشر تبديل شده است.
امروز بالارفتن سطح آگاهي انسانها و افشا شدن ماهيت ارتجاعي ارتشهاي سرمايه داري و بيزاري مردم جهان از آنها، نظام سرمايه هاي فراملي را وادار ساخته تا به ايجاد ارتشهاي حرفه اي خصوصي متشكل از بدنام ترين انسانهاي شرور و لات (كه عمدتا از فرآورده هاي خود نظام نابرابر طبقاتي سرمايه داري است) بپردازد. اما تاريخ نشان داده كه ارتشهاي مزدور خصوصي نيز راه به جاي دوري در كشورهاي مختلف جهان، بويژه در عراق، افغانستان و فلسطين و... نخواهند برد. همانطور كه لژيونهاي فرانسوي كه مزدوران حرفه اي ضد بشري بودند در مقابل اراده استوار مردم الجزيره براي استقلال، تاب مقاومت نياورده و مضمحل شدند. ابرقدرت توده هاي جهان روياي نئوليبراليسم را در دست اندازي به جهان به خواب وحشتي تبديل خواهد كرد و مانع از آن خواهد شد كه اينان دنياي ساخته شده توسط ميلياردها ميليارد انسان را به نابودي بكشانند.